کوچه باغ خاطرات

هیچ خاطره ای بذات خاطره نیست.واقعاتی است که مشاط زمان هر کدام را به دلخواه رنگ وجلایی داده است.یکی لعاب دار ودیگری محو فراموش.زندگی همین است : کوچه باغ خاطرات.

برگی ازکتاب زندگی...

سرزمین ما افغانستان با کوههای سر به فلک کشیده اش زبانزد جهانیان است.در گوشه ای از این سرزمین زیباوجنجالی،در قریه ای که برکناره دریایی سبز وزمرد فام لنگر انداخته وآسوده وفارغ بال از این طبیعت زیبا بهره میبرد،درخانه ایی که بر دامنه تپه ای خاکی ونه چندان عظیم بنا شده بود،شوروغوغایی هر چند خاموش برپا بود.وگاه ضجه هایی دردناک سکوت سنگین شب را میشکست.شاهد خواب از چشمانش پریده بودوپشت دروازه توه خانه سر بر زانوی غم نهاده ، به فکر فرو رفته بود.وقتی خاله اش برای بردن آب بیرون آمد،عاجل پرسبد:خاله ؟؟ مادرم خوب میشه؟

- به خدا امید کن پسرم،اینوقت شب با این سرک ویران هیچ جا نمیشه بری.

- اگه دیگه جنگ نشه ،سرک آباد میشه ،نه خاله جان؟ اونوقت مادرم زود خوب میشه ودرد نمیکشه نه ؟!!

- آره پسرم، توفکرشو نکن، وقتی بزرگ شدی همه چیزو میفهمی.حالا برو بخواب جان خاله که بیخواب میشی.

پدر شاهد:پسرم چرا نمیخوابی ؟ چرا نمیذاری خاله ا ت پیش مادرت بره؟ برو بخواب !

شاهد سر را پایین انداخت وازپیش چشم پدر پنهان شد.به اتاق دیگر رفت ودراز کشید.چشم به سقف اتاق دوخت ودر افکار بچه گانه اش غرق شد.

شب از نیمه گذشته بود وزن همچنان درد میکشید.خاله شاهد رو به سردار کرد:چی کار کنیم سردار ،دست روی دست گذاشتی و هیچ کا رنمی کنی؟ بلند شو،زنت از دستت میره؟

- میگی چه کار کنم ؟ هر چی قسمت باشه همون میشه ،کاری از دستم بر نمیاد.

خاله شاهد سری از روی ناامیدی تکان داد وداخل توه خانه شد:خاک بر سر ماده ، با این قسمت شوم ! ماده رو کی آدم حساب میکنه!!!

نزدیک صبح بود،ناله های زن که زیاد تر شده بود ناگهان قطع شد.خاله شاهد باعجله بیرون آمد :سردار کجایی ؟ آهای سردار ؟ عجله کن لگن بیار!!!

سردار که صدای خاله شاهد را شنید،با عجله از جا بلند شد: آوردم ،حوصله کن.خدایاشکرت که منو از این جنجال خلاص کردی.

سالها گذشت.شاهدولاله هر دوبزرگ وبزرگتر شده بودند.سردار شاهد را در مکتب نزدیک قریه ثبت نام کرده بودوشاهد به شوق مکتب شب وروز ثانیه شماری میکرد.سردار دهقان بود. صیح زود میرفت و وقت غروب خورشید عالم افروز به خانه برمیگشت.زمینداری نسبتا خوبی داشت وبه تنهایی نمیتوانست به آنها رسیدگی کند.شب وقتی خانواده اش گرد دستار خان جمع شدند.به شاهدولاله نگاهی کرد وخوشحال بود که جمع خانواده اش شلوغتر شده است.

شاهد : پدر جان؟ مکتب چه وقت شروع میشود؟

سردار:حوصله کن پسرم .مکتب که رفتی ،خوب درس بخوان که بخیر دکتر بشی،باشه پسرم؟

- پدرجان من دوست دارم انجینیر بشم.

- پسرم؟ درستو خوب بخوان،دکتر یا انجینیر ! چه فرقی داره؟ برای خودت آدمی شوتا مثل من دهقان نشی.اگه زنده بودم تلاش میکنم که از درست نمانی پسرم.

مادر شاهد:شامتونو بخورین،یخ کرد ! حالاچه وقت گپ زدن است ؟بعد از شام دکتر وانجینیر شوید!.

سردار:راست میگی! شام که یخ کرد مزه اش از بین میره.

دستار خان که جمع شد،مادر شاهد رختخوابها را انداخت وهمگی استراحت کردند.شاهد که توی رختخوابش دراز کشیده بود،به آینده ای دور فکر میکرد،به اینده ای که انجینیر شده وسرک آغل خودشان وآغل های دیگر را آباد کرده است ومردم به او احترام میگذارند.

 


اینجا بام جهان است

اینجا بامیان است،آزمونه ای به رنگ عشق باسینه ای ستبرو آزرده از زخمه های هزار رنگ.سنگ سنگش شاهدان دیرینه رقص رقاصه صد چهره ونیرنگ،مردمانش آینه دار صبروامید،وچون کوه بابا استوار.

کودکان زیبایش لی لی کنان، کوره راهی سنگلاخ ودلنشین را تجربه گرند و شیر دختان نجیبش سرشار از امید،هوایی پاک را به انتظار نشسته اند.سالهای دلهره واضطراب رخت بربسته وقلب جوانانش اکنده ازعشق به میهن، با تپشی آرام ،گرمترین خون را به عمق سادگیهامیراند.

آری اینجا بامیان است ! که باتمدنی کهن. چون تاجی از مرواریدناب،بر بام جهان درخشان وهویداست.


پاره کردن پیله.

مثل اینکه گاهی اوقات پاره کردن پیله ای که دورخودمون تنیده ایم زیادم آسون نیست خصوصا توپرشین بلاگ...اینم از اون حرفهاست...احسنت ، مرحبا به پرشین!!!ناراحت

----------------------------------------------------------------------

اینوبرای تونوشتم،دوست من.چون موفق نشدم رنگ عوض کنم وهنوزم که هنوزه soozeasheqy هستم.انشاالله دفعه بعد!!!سوال


عجب جایی اومدیم!!!

صدای پرسوزمداح اهل بیت(س) را که شنیدم،حس عجیبی بهم دست داد...الهی انت الرحمن واناالمرحوم...الهی انت الغالب واناالمغلوب...الهی انت الرب واناالمربوب،فهلیرحم المربوب الا الرب...چند وقته که ازاین ناله های دلنشین دور بودم؟؟! یادم نیست!!! لابد چند سالی میشه دیگه...من چه میدونم؟؟!سوال

-------------------------------------------------------------------

عجب جایی اومدیم !!! با همه زیبایی وبکربودنش ، مردم از شنیدن چنین ناله هایی هم محرومند؟؟؟ من که تقصیر خودمه ،بقیه رو نمیدونم....شایدهم...؟؟؟ الله اعلم   متفکر


نوه های فروخته شده پیرزن...!!!!

تمام چهره اش را غم گرفته بود.با صدایی بغض آلود شروع به صحبت کرد.گفت که امسال سوخت نداشتیم،پسرم بازمانده نسل کشی طالبان است وتوانایی کار کردن را ندارد.من وعروسم نیز اینقدر پول نداشتیم که غذای خانواده را تامین کنیم، چه رسد به سوخت زمستان. باتمام اصراروناله های عروسم ،دو نوه 2 ساله و 5 ساله ام را به قیمت ٣٠٠ دلار آمریکایی فروختم تا باقی نوه هام زمستان را...دیگر نتوانست ادامه بدهد،وزد زیر گریه ، گریه ای که بیشتر از هزار تا کتاب وبهتر از یک دنیا مقاله جورواجور ،حاکی از درد ورنج وبینوایی پیرزن بیچاره بود.

میگفت عروسش مریض شده وقسم خورده که دیگه بچه دار نشه ،بدتر ازآن قیمت نوه های بیچاره اش زمستان سرد امسال راکفاف نمیکند!!! بیچاره مادر...؟؟؟!

کجا هستند مدافعین حقوق بشری با اون بیانیه های رنگ و وارنگشون تا  چهره های زردونگاههای گریه گون ومستأصل این مردم فقیر و بینوارا به تماشا بشینند،ودوباره بیانیه ایی دیگررا باهزار بوق وکرنابه خورد این مردم بدهند...حالم بدشده،از هر چی...بدم اومده.مگه چه کار کردند که باید بیش از این مستحق نباشند ؟؟؟!!! 

-----------------------------------------------------------

از صبح که ، صبحانه نخورده بیرون زدم تا خود غروب بکسره بدو ،که چی بشه ؟؟؟... آخرش که چی ؟؟؟سوال

حداقل شانس آوردم که به جای چند گونی زغال نا قابل فروخته نشدم ،والا معلوم نبود از کدوم نا کجاآباد سر در میآوردم...واقعا که!!!استرس


آفتاب پرست بودن چه حالی داره...نه؟!!

خوش به حال آفتاب پرست تعجب، هر وقت دلش بخواد وبا هر محیطی سازگاری داره...

منم تازگی رنگ عوض کردم وبهshakheyetooba رفتم.عینک

منو تنها نذارین دوستان خوبممژه 

----------------------------------------------------------

یواشکینگران:یادتون باشه همیشه جنبه مثبت قضیه رو در نظر بگیرید،باشه...؟؟!خجالت


اشکهایی که هیچوقت دیده نشد ؟!!

از سر کار که اومد کوله پشتی کرم رنگی را که با هزار بد بختی خریده بود در آورد ویه گوشه انداخت...صدای مادرش اومد :خوش آمدی پسرم ،امروز چه طور بود؟...مثل همیشه مادر، کسل کننده وتکراری،راستی چای آماده است ؟...آره پسرم ،الان برات میارم...تلویزیون را روشن کردوفارغ وبی خیال به تماشای بازی فوتبال بین آرسنال ومنچستر که ازکانال سه پخش میشد نشست.مادر با سینی چای پهلوش نشست ،به استکان چای جلوش گذاشت وبانگاهی مهربان به پسرش خیره شد . چه آرزوهایی داشت ،آرزوهایی که با همه کوچکی به حقیقت مبدل نشد.هنوزم نا امید نشده بود،ولی...بغض گلویش را گرفت وچشمان نگرانش پر ازاشک شد،از جایش بلند شدوبه طرف آشپزخانه براه افتاد تا کسی اشکهایش را نبیند،اشکهایی که هیچ وقت دیده نشد....!!!

دلش گرفته بود،چه قدر احساس تنهایی میکرد...سروکله یه تاکسی از دور پیدا شد، دست تکون داد...کجا آقا؟...تا بقیع چند میبری؟... وارد بقیع که شد، انگار تمام دلتنگیها ازش دورشدند. برای اینکه زودتر برسه قدمهایش را تندتر کرد.قوطی خالی نوشابه ،که به جای نوشابه توش آب بود را، رو سنگ مزار مادر خالی کردوشروع کرد:بسم الله الرحمن...........

به آسمان خیره شد،به گذشته فکر میکرد،به روزهایی که قدرشانرا ندانسته بودافسوس میخورد.افسوس......!!!احساس کرد ابرهای آسمون چهره مادرش را که هنور نگران بود وبه او نگاه میکرد ،درست کرده اند.نگاهی نگران ومضطرب...خیلی براش تازگی داشت...چرا تاحالا متوجه این نگاهها نشده بود...ایکاش زودترمتوجه میشد...ایکاش دوباره....؟!!     


دست در دست ابر دلش....

امروز آسمان عقده دل گشوده و سیل باران غوغا میکنه ، شکرت خدا ،از این همه نعمت...باران پاییز ی خبر از اومدن زمستون میده وشب یلدا!!!!!...نمیدونم چرا خبر اومدن پاییزکه میاد ، دلم میگیره،و انگار غمهای دنیا تودلم جا خوش میکنه...اینم خودش نعمته دیگه...نه؟؟؟؟...لا اقل آدم از تنهایی در میاد و بهونه ای برا فکر کردن پیدا میکنه...

ای ابر دلم ! از چه نشسته ای ؟!!

 مگر؟؟! زخم خونین دلم را ، مرهمی درمیان داری ؟!! 

ای ابر دلم ! مگر ندیدی ؟؟! برحریرنازک خیالم ، گرد بیم وناامیدی ؟؟!

ای ابر دلم ! مگر نبینی ؟!! چشمان غمینم ، که غمی سخت گران گرفته است

ای ابر دلم !...نشنیدی ؟!!رنجش قدمهایش؟؟!

 که چنان نسیم خوش عطر بهار...سبکبال وخرامان است.

ای ابر دلم ! بر تو چه رسیده ؟!!که در این ظلمت یلدا!!!

هلهله سپاه غم را ... به تماشا نشسته ای ؟!!...شاید !!!

دل درگرو ابر دلش داری...؟!!

هان ! ای ابر دلم !

دست در دست ابر دلش ...فروشوی وفروریز...دامن دامن گل یاس!!!

  


بازم منتظرم...

دوستان خوبم ، تشکراز شمابغل

بازم منتظرمقلبزیاد منتظرم نذارید...باشه؟؟؟از خود راضی

----------------------------------------------------

تقدیم به شما


فقط وقتی میام که تو بخوای...

خیلی وقته منتظرم،بیشتر ازاونی که فکرکنی،روزها،ماهها و سالهاست که چشمام ، بیقرارتر از دل،به همه جا سرمیکشه ،بلکه نشونه ای از تو پیدا کنه ، حتی به بوی تو هم راضی شده ، اونو ازش دریغ نکن...باشه؟؟؟...نمیدونم توقلب مهربونت چی میگذره،ولی اگه یه گوشه شو ، یه گوشه خیلی خیلی کوچیک شو به من بدی ممنون میشم...قول میدم همیشه نیام...فقط وقتی میام که توبخوای........

   


کمکم میکنین....

قانع نمیشم نمیدونم این دل ...خدابگم چه کارش کنه چی میخواد از جونم ...هر کاری میکنم راضی نمیشه...از اینکه اینروزا تند تند رنگ عوض میکنم ...از دوستان عزیزم که گاهی اوقات یادی از من وکلبه فقیرانه ام میکنند واقعا معذرت میخوام...هنوز خودمو پیدا نکردم ...دارم دنبال خودم میگردم ...حقیقت شو بخواین دارم برا دل مشکل پسندم یه جایی جفت وجور میکنم ...تا از شرش خلاص شم ...خسته ام کرده...نمیدونم باها ش چه کار کنم...کمکم میکنین.....

------------------------------------------------------------------

راستی یه وقت خدای نکرده فکرنکنین...باور کنید هر انتقاد وپیشنهادی رو به جان ودل خریدارم...منتظرتون هستم دوستان...یادتون نره...مخلص شما سیمای هزاره  قلبماچاین شکلکام یه دنیا حرف دارند واسه گفتن........نه!!!!؟؟؟؟؟خجالتبای بای


چوعاشق میشدم گفتم...

یادش بخیراونوقتا...بابا مرخصی گرفته بود...راهی شیراز شدیم...اونم خونه عمواینا...شهر باصفاییه...شهرحافظ شکر شکن شیرین گفتار...کارمون شده بود ،لب جوی نشستن وثانیه ها رو که مثل باد میگذشت ،شمردن...اونم چه شمردنی...دفعه اول که دیدمش زیاد نمیشناختمش...َتویه هفته ای که خونشون مهمون بودیم تا حدود زیادی با خلق وخوش آشنا شدم...همیشه توخودش بود وغرق در افکارخودش...باهاش صحبت که میکردم...زل میزد توچشمام وفقط نگاه میکرد...انگار داشت منو ورانداز میکرد...نگاهاش حالت عجیبی داشت...نمیشد توصیفش کرد...خیلی کم حرف میزد...ازاون تیپ آدمای تودار ولی مهربون...تازه ازش خوشم اومده بود که مرخصی بابام تموم شد...از عمو اینا خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونه...وقتی باهاش خداحافظی میکردم...باهمون نگاهای همیشگی اش توچشام زل زد ویه بسته کادو شده بهم دادوگفت به امید دیدار...وقتی بسته کادو شده رو بازکردم چشمم به یه کتابچه افتاد...روجلد کتابچه باخط خوش نستعلیق نوشته بود:

چوعاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود       

ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد

شروع کردم به خوندن  : یادش بخیر اونوقتا....


رنج بی دلاری..

دیشب به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری فکر میکردم...به دلارای بیزبونی که خرج شدوآخرش هم سر ملت کلاه گشادی گذاشتندوظاهرا هر دو کاندید به توافق رسیده ودموکراسی به اجرا گذاشته شد... البته از تعداد دلارای بیزبونی که قربانی این توافقات شده اند تاهنوز آمارمشخصی در دست نیست...چه زیبا !!!...چه دل انگیز !!!...واقعا که...حتما انتظار دارند،مردم باورکنند...هر چند که براشون چندان فرقی نمی کنه.....

 

 باز گویمت واعظ،                                                     

                  پند نگیرد این دل دیوانه                                                       

                                            که او قامت رسای                                                 

                                                              چوکی زیبا دیده است                                                     

سالهاست،کز پی وصال محبوبش                                  

                                        رنج ومحنت هرتملق                 

                                                                  به بها خریده است

                                   

وز پی گمگشته خویش                                                               

                           برسر هر کوی                    

                                            ذلت وخواری                                                                                             

                                                              گدایی ها کشیده است

روزگاری است

                  به یاد آن دلبر طناز

                                  شب وروزش غرق

                                                        چرب خیالیها گردیده است

گر بپرسی به ره مهر

                     زچشمان بی فروغ

                                          گویدت، کز پی فروغش

                                                              تا به ثریا دویده است

سالهاست درطلب

               حسن آن چوکی ماه رو

                                       طعم رسوایی

                                                      لامکانی ها چشیده است!!؟

در عجبم ، حیرانم

                   که چه خواهد

                          این سرگشته مغبون

                                   که چنین زارش ، خوارش

                                                    به کمپاین ها کشیده است !!!

یارب ، تودانی وبس                        

                  زسر این سر الاسرار                                  

                                    که چه بود و چه شد

                                                           به کجا رسیده است !!؟  

زسر لطف ومهر                                                                 

                 ای ملل عاری از غم                                                        

                                دلاری ده،کرمی کن                                                            

                                       کاو را، رنج بی دلاریها رسیده است!!؟ نیشخند        


تکیه بر خار

عجب از گل تکیه بر خار دارد                     بنگر خار ریشه در خاک دارد

عجب از خاک که مهد هزار قصه بود           واندرونش رازها ،پر غبار دارد

عجب از آدمیزاده که از خاک رهید              عاقبت مست وخموش در دلش جای دارد

عجب از بخشش آن قسمت فروش               که یکی داد نکو وز دگری ناز دارد

عجبا ، آدمی را که اگر خود یابد                  تا بمعراج ازل رتبه وجاه دارد

عجبا ، کواحسن المخلوقین شود                 ور درونش عقده ها زوبین وار دارد

عجب از آتش فتنه برانگیز که سر تافت        تا قیامت خاک را گمره وبیراه دارد

خاک را گر نکو بنگری ای کان فراس         در دلش عشقها وکینه ها چون شاخه زنار دارد

هر کدام را کاتش فتنه دامنگیر شد              جمله عالم آتش وخود برسر دار دارد

نفخه ای ده زسر لطف وکرم رب رحیم         تا که روحانی شود عالم وآنش پاس دارد


خزعبلات دل...

شاهدا ساغری ده مر این زاده عشق وجنون را       

که از آن مست شوم ،زاده شوم،زاده ای غرق محبت

شاهدا سوخته ام،سوخته آتش غم                     

جرعه ای ده شفابخش ،مرهم دوری و عزلت

----------------------------------------------------

بعضی وقتا اینا...زیادی کتابی میشم اینا...دستم خودم نیست...تازه شروع کردم...دلم میخوادکوله باری از تجربیات بشم...اوه


بازمانده های نسل کشی...

زمستان بود وکوهها پر از برف بود.وقتی داکسنهای (ماشینهای شاسی بلند)طالبان اومدفقط فرصت کردم طفل شیرخواره مو بردارم ودست دو دختر 8 ساله و5 ساله موبگیرم وهمراه بقیه مردم زدیم به کوه.هیچ کس از هیچ کس خبر نداشت.پس ازساعتها کوهپیمایی وقتی دیگه از زور خستگی نای راه رفتن نداشتیم ایستادیم، فهمیدیم یکی از زنان جوان قریه نوزادش توبغلش یخ زده بود واون که نفهمیده بود،بهت زده به قنداق یخزده طفلش نگاه میکرد.دختر 5 ساله همسایه مون که موقع فرار کردن یادش رفته بود کتری آب را زمین بگذارد،حالا کتری ودستش باهم یخزده بود....پس از مدتی که تومناطق دور از طالب (ورث)بودیم ،برگشتیم .خونه هامون کاملا سوخته بود. شوهرم و17 تن از مردان وزنان قریه بدست طالب افتاده وکشته شده بودند ،جنازه شونم توسط تعدادی ازمردان قریه که زودتر اومده بودنددفن شده بود....بغض راه گلوشو گرفت وساکت شد... بازمانده های نسل کشی طالبان هنوزم داغشون تازه است وانگارروز به روز تازه ترمیشه...هنوزم که هنوزه خانواده های بی سر پرست زیادی با خاطره عزیزانشون زنده اند وبس ،وفریاد رسی ندارند بجزاو که شاهداین قتل وغارتهاست وراز حکمت بی پایانش بر بنده خاکی مستور...

 

 


خداجون میشه...

دیشب لرزان وحیران از هجوم یه عالمه....توسرزمین خیالات پرسه میزدم...وهزار رقم فکرجور واجور توسرم بود...دنبال راه چاره میگشتم...تا از شرش خلاص شم...ترس از شکستنو میگم...حسابی دلشکسته ونگران بودم...دلشکسته از اینهمه...میگن خدا تودلهای شکسته خونه داره...اگه بنده اش صداش کنه غیر ممکنه که جوابشو نده...وهزاربار صداش میکنه...جرقه ای مغزمو روشن کرد وگرمای نامحسوسی رو احساس کردم...از جام بلند شدم...هواسرد بود...ولی خودموآماده کردم...آماده خواهش والتماس...آماده اینکه التماس کنم...از خدا خواهش کنم تا...خداجون میشه بعضی وقتا دل منو خونه خودت بدونی...گرمش کنی وبهش آرامش بدی...خیلی بهش نیاز دارم...خداجون میشه..... 


حضور مهر

بازدر خلوت یخزده

                   شب تنهایی تن

                                درظلمت مبهم آرزو

                                                     برجاده تاریک خیال

                                                                          نرم وآرام گام زنانم

باز درگم شدن وغرق شدن

                     دررویشی شادمانه

                             بردشت مواج خاطرات

                                                سوار برنسیم شفق

                                                       درکوی همیشه بهار یار

                                                                     ره نوردی یکه وخموشم

باز درجوشش آرام مهر

                   وصال کعبه مقصود را در خیال

 باز بادلی شکسته

               درگیر ودار سوختن پروانه چوشمع

                                                    ذره ذره ام باسوز عشق

                                                                                آمیخته وبی تابم

باز در هوای خوش عطر نفسهایش

                                      در تازگی عشقی اهورایی

                                                                    رنج قدمهایش را،سربازم

 باز در باختن دل باجرعه نگاهش

                                باز در لحظه لحظه دیدار

                                                    فسانه ای کهنه ودل آشنا را جلوه گرم

 باز درقطره قطره خونم

                                    حضور دیرین عشق را

                                                                      چون همیشه نظاره گرم


اینجا خیلی سرده...

اینجا خیلی سرده...سوز عجیبی میاد...آدم طاقتش طاق میشه...حوصله ات سر میره،بلند میشی قدم میزنی...میبینی داری دور خودت میگردی...خدایا...این سرما تاکی دوام میاره....میترسم دوام نیارم...میترسم بشکنم...میترسم بهارو نبینم... 


روزی توخواهی آمد...

روزی توخواهی آمد                                           

               درکوچه های باران                                             

                               تااز دلم بشویی                                                 

                                         غمهای روزگاران                                               

روزی تو خواهی آمد                                          

               ازسوی مهربانی                                           

                            اما زمن نبینی

                                         دیگر به جا نشانی

روزی تو خواهی آمد

           از سوی عشق ومستی

                             اما دگر نباشد

                                      درمن وجود وهستی

روزی که عشق آید

              با طمطراق وبازی

                          درخیل عشقبازان

                                            نامی زمن نیاید

آنروز را در انتظار

               باشید وچون که آمد

                           یادی زمن نمائید

                                       ای جمع یار واغیار

ای یارک تند خو

            آنروز چون که آیی

                           برخاک من نبینی

                                           نشان بی وفایی

آنروز هم ببینی

            چشمان پر زاشکم

                            در شوق دیدن تو

                                             لبریز آه ودردم

---------------------------------------------------

تقدیم به او که بهترین بود......وبهترین میماند.....


روزگار اسطوره های بی محتوا...

روزگار غم، روزگار پریشانی از ستم، روزگار پراندوه وماتم....روزگار دردهای بی درمان، روزگار رقت بیحاصل جان....روزگار ستیز گونه های آلام، روزگار قصه های نافرجام،روزگار رونق فراموشخانه های بی سرانجام....روزگارپیدایش هبل ها ولاتها، روزگاراسطوره های بی محتوا.....

همه وهمه چون کوهی از غم بر دوش مراد دیروزونامراد امروز فروهشته ودر پی شکستن آن دست به دامان بت هزار چهره ونیرنگ شده است ،چاره ای نیست !!!

زخم تقدیر از آستین سر نوشت روح وجان را آزرده وسوزانده ،مرهم آن کیمیا گشته است.مرهمی که کیمیا گران دهر عاجز از آن سرگشته وحیران مرثیه ها میسرایند............


یا هو - یامن هو الا هو...

یاهو کنان از کنارم رد شد ...کاملا بی توجه...انگار تو یه دنیای دیگه بود وفارغ از های وهوی الکی خوشایی مثل من....خوش به حالش...چقدر دوست داشتم مثل اون باشم ...آزاد آزاد...غرق غرق...من باشم و اون باشه و اون....صداش هنوز توگوشم میپیچه....یاهو....یا من هو الا هو....یامن هو الا هو....


بویت زمحمد(ص)ورنگت زعلی(ع)است

 وطنم! تنهایی ،بیماری ،میدانم

کوههایت میخواند مرا

دشتهایت می جوید مرا

وطنم! توآیا میدانی؟       بالینت را می جویم

آن سان که کودکی          دامان پر مهر مادرش را

وطنم! پا به پای خستگیهایت، خواهم دوید

ورنج کودکانت را خواهم شست

وطنم!خونین سینه ام

زخمهایت گهری جاودانه است، میدانم

چون بویت زمحمد(ص)ورنگت زعلی(ع)است

میدانم.....میمانم...میمانم.... 


یا صاحب الزمان ....ادرکنی

شب جمعه است،میلاد امام رأفت ورفعت،ومصداق نورعلی نور صادق.

امشب حال وهوای عجیبی داره،غریبی میکنه ، بدجور گرفته است وهوای باریدن داره....

دلم رو میگم !!!..... انگار از این همه رنگای جور واجور ویه عالم انتظار خسته شده...

دلش میخواد بپره،تا اون بالا بالاها،تامرز یکرنگی واگه راهش دادند به کشور...جایی که قلمرو اونه،جایی که بتونه خودش باشه وخلوت خودش،جایی که ثانیه هاش بی پایان باشه وگرمای مطبوع وصال محسوس....نفسی مسیحایی وافسونگر گرمترین خون رو تو رگهاش برونه ومسحور از جادوی نگاهی رؤف به نهایت آرامش برسه....

بیچاره دل !!!!.........خیال اون باقطره قطره خونش عجینه وفکر میکنه بدون خیالش پوچ وتوخالیه..

ومن !!!...بی دل وبیدل وار ،مجنون از عشق او ،بدون نگاهش پوچم، تهی ام ،تهی تر از تهی


سوغات ینگه دنیا!!!!

اینروزا هیچ کس دل ودماغ کارای خوبو نداره .لابد میگین چه کارایی؟؟؟.....

اولین واردات ینگه دنیا رو میگم.

بازار ، لوازم فروشیها، رو پشت بوم تمام خونه ها رو که نگاه کنی کاسه های بزرگ ماهواره رو میبینی، که واجب تر از نون شب خود نمایی کرده وانگار باغرور وسربلندی به تمام مردم بامیان فخر میفروشند . تازه واجب تر ازهمشون مونده....دورترین نقاط افغانستان و که نگاه کنی ،به جای درس وتعلیم وظهور تمدن امروزی (البته نه از نوع پیشرفته اش) خوشبختانه!!!!!!!!!!! ردپای گونیهای هروئین وتریاک رو میبینی.و نهایت خوشبختی اینکه مستحق ترین این مردم خوششون اومده ،وبی خبر از همه جا دارن کیف میکنند که دمو کراسی دارند . واقعا جالبه نه !!!.......

ولی اونایی که این سوغاتیا رو برا این مردم آوردند باید بدونند......روزی که این مردم از کمای ٣٠ ساله جنگ وغارت و نسل کشی تحمیلی بیرون بیان.....روزی که این مردم هوشیاری کامل رو بدست بیارن.....روزی که بفهمند....روزی که.......

راستی اون روز کی میرسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

شما میدونید؟......اگه میدونید به منم بگید...... خواهش میکنم ..........ناراحت

 


افتخار آفرینان قربانی


تا انتها...تاانتها...

 اینک من

افتاده درقهر زمان ، بنشسته در فقر زمان ، درنقطه بکر زمین ، چهره ایی است دگرحکایت دردهامان.....

اینک منم

استاده در غور خزان ، بنشسته درباغی خموش وناتوان.

اینک منم

باکوله باری ازیاد یاران بابغضی در گلو شکسته ، مهر ووفا را فریاد خواهم زد.

به شوق رسیدن به رویای زیبایم نسیم عشق را درخونم زمزمه خواهم کرد.وبرای رهایی از گم شدن اشک شوق خواهم ریخت.

ولبریز از شوق زندگی دراشتیاق لبخند ستاره آرزو صبوروآرامم تا انتها،تاانتها......

 


نظر شما چیست؟شما چه فکر میکنید؟


از ماست که برماست

تیم موی تای ولایت بامیان در مسابقات انتخاباتی تیم ملی کشور باحضورداشت یک تیم ازولایات افغانستان وباکمال تعجب به تعداد هشت تیم از کابل (لابد قانونا مستحق اند...تعجب)،مقام سوم را کسب ومقام اول ودوم را ولایت کابل از آن خودنمود که هفته پیش بازگشت.با وجود اینکه تیمهای موی تای دیگر ولایات(جوزجان،لوگر،...)بدون کسب کدام مقام از جانب والی صاحبان محترم آن ولایات استقبالی گرم وتشویق شده اند.اما تیم موی تای ولایت بامیان نه تنها استقبال نشده اند،بلکه تحقیر قریب الوقوع را نیز چشم انتظارند.براستی چرا ؟

چرا کسانی که با رشادت وجنگندگی وموجودیت تعصبات گوناگون ،مدالهای طلا ونقره مسابقات را کمایی کرده ومایه افتخار ولایت بامیان میباشند باید تحقیر شوند.آنهم از جانب والی صاحب  محترمه ولایت بامیان که در حال حاضر ودر همین دوروز اخیر چکرهای خارج از کشور را تجربه می کنند.واقعا جای تاسف است چون به قول معروف:

هر چه بگندد نمکش میزنند      وای به روزی که بگندد نمک

---------------------------------------------------------------------------------------

حتما نمکش آیدین دار نیست وناخالص!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خنده

      


Weblog Themes By Pichak

<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

نويسندگان

درباره وبلاگ


هیچ خاطره ای بذات خاطره نیست.واقعاتی است که مشاط زمان هر یک را بدلخواه رنگ وجلایی داده است.یکی لعاب دار ودیگری محو فراموش.زندگی همین است : کوچه باغی از خاطرات.



تبادل لینک

فروش بک لینک