کوچه باغ خاطرات

هیچ خاطره ای بذات خاطره نیست.واقعاتی است که مشاط زمان هر کدام را به دلخواه رنگ وجلایی داده است.یکی لعاب دار ودیگری محو فراموش.زندگی همین است : کوچه باغ خاطرات.

محرم آمد ودلها پر از خون شد

محرم آمد ودلها پراز خون شد.محرم آمد ودشت کربلا زخون بهترین ها لاله گون شد.محرم آمد وزینب اسیر جهل زادۀ مکرو قافله سالار زخم خوردگان دشت جنون شد.

محرم رسیدوغیرت،شجاعت ،ایثار،حمیت وپایداری سالارشهیدان کرب وبلا ویاران باوفایش ، تمثیل هرکوی وبزن است.سخنوران را سخن از مظلومیتش ودوستداران را در مصیبتش بر سروسینه زدن وحماسۀ جاودانش را پاس داشتن است.حماسه ای پایداروازورای قرنها هویدا وآشکار.حماسه ای به معنای شدّت ،صلابت،شجاعت،حمیت،چون حماسۀ خالقها،چون حماسۀ....!!! اوکه زنده بودن را مردن پیروزمندانه ودوراز ذلّت، ومردن را زنده بودن زیر بار ذلّت وخفت میدانست.اوکه ذلّت زیر بار ظلم رفتن را نپذیرفت ، تن به شمشیر سپردواستواری ارزشها را رنگی دگر داد.وه ! چه منطق زیبایی ! منطق تن به شمشیر سپردن وجاودانه شدن !!!منطقی که ماندگاری ورستگاری را پیام آوراست.منطقی خونین که برصفحۀ لرزان هواثبت شد وبردلهای حقیقت جو حک.پیامی به رنگ خون ،لیک جاودان وپایدار.آنچنانکه میلیونها انسان ،ازهر نژاد وتیره پیامش را میدانندکه گفت:آنجاکه انسان میخواهد ننگین زندگی کند،آنجاکه میخواهدزندگی کند با ظالم وستمگر،آنجاکه میخواهدزندگی فقط برایش نان خوردن وآب خوردن وخوابیدن وزیر با ذلتها رفتن باشد،مرگ هزاران با ربراین زندگی ترجیح دارد.اینچنین،بارسیدن محرم ،حسین (ع)طلوعی نونموده واز زبان واعظان فریاد سر میدهد: «هَیهَات مِنّاالذّلّة ».پیامی که درکش به سیاه وسفید خواندن،لسان دانستن،صرف ونحووفقه واصول ومنطق وفلسفه دانستن ضرورت نداشته ،بلکه فطرتی پاک وقلبی حق پسند راخواهان است.آری محرم چونان پیکی الهی هر سال پیام خونین حسین (ع)را به ما میرساند.اوکه باحماسه جاودانش آزادگان را درس غیرت،شجاعت،پایداری،استقامت،استغنا وزیر بار ذلت نرفتن آموخت.      


تکمله ای بر تشکر از پیام تبلیغاتی مشکور کابلی

طرف اول معادله : طلبه ای جوانی،افغان ، فقیر،هوشیار وآگاه

طرف دوم معادله : آقای ملا زادۀ وهابی مسلک ،زادۀ سیستان وتحصیل کرده ایران ،مجری ودایرکترشبکه ماهواره ای پیام افغان،سخنگویی متعصب وبی اعتنا به آداب سخنگویی.....

حل نامساوات: آقای مشکورکابلی در پیامی تبلیغاتی که نیمی ازهزینه اش رااز مصارف روزانه خودش ونیمی دیگر را توسط مسلمانان ومراکز مذهبی آلمان تهیه کرده بود جوابی مؤدبانه ،کاملا منطقی ،مستدل ،مطابق با موازین عقلی وعلمی ودر عین حال دندان شکن  به سخنان توهین آمیز آقای ملا زاده داد.

---------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.د : صد رحمت به احساس پررنگ آقای مشکور کابلی که فرسنگها دوراز وطن هوشیار وآگاه وسرشار از تحرک در مقابل هجوم دوست نماهای صد نیرنگ ،از جان مایه گذاشته وهمراه وهمگام با تمدن وعلوم امروزی در برابرشان قد علم نموده ومصداق: ومااُمرِوُ اِلّا لِیعَبدوُالله ،مُخلِصینَ لَهُ الدّینَ حُنَفَاءَ ، وَیُقیموُالصّلوُةَ وَیُؤتوُالزّکوَةَ وَذلِکَ دیِنُ القَیّمَة را برهمگان ثبوت مینماید.

پ.ن.د : وا اسفا برما که چشم پوشی شیوه ای مروج در میان ماست وناخرسندانه حضورشان را به تماشا نشسته ایم ،بدون کدام.....

-----------------------------------------------------------------------------------

حرف دل : آنگاه که سکوتم را میشکنم ،زمزمه های دلتنگیم به اوج میرسد ولبریز از ناگفتنیها میشوم.....ودر سکوت زندگی کردن را رنجش قلبهایی نازک به من میآموزد وناگزیر ناگفته هایم را در خود میریزم،هر چند که لبریز از خلا میشوم ونفس کشیدن برایم دشوار میشود....وسکوتم بهانه ای است برای گذران زندگی پر از تکرار خستگیهایم.


تنهائیت را بامن تقسیم کن

وطنم !

تنهایی ،بیماری، میدانم

کوههایت میخواند مرا

دشتهایت میجوید مرا

میدانم!

توآیا میدانی دامانت را میجویم

وطنم !

من نیز چون تو

غریق غربت رؤیا هایم

توآ یا میدانی !؟ 

فرزندانت ، در ماتم سرد غروب

چشم براه آفتابند

وطنم ! توآیا میدانی

پابه پای خستگی هایت

در افق خونرنگ شبهایت

دویده ام ،تا

دست در دست کودکان بی پناهت

سر بر سینه خونینت گذارم

تا بگویم: جاودان !

تنهائیت را با من تقسیم کن

من باتوأم ،بامن بمان!!!


چشمانی را دیدم ،گریان وناامید!؟؟

پیچ وخم راهی سنگلاخ وپوشیده ازبرف ،تشعشعی زیبارا در پناه آفتاب وبر فرازکوههای برف خیزسرزمینم نمایان بود.سرزمینی دیدنی وبدور از هیاهو،با مردمی ساده وبی ریا !! مردمی رنجدیده ،بی پناه وقناعت پیشه!!! قانع به نانی از گندم وهیمه ای برای گرم شدن !!! ومن از ورای انبوهی از  سادگی وقناعت، چشمانی را دیدم، گریان ونا امید ،که در جستجوی کعبه مقصود ،سرابی تلخ را با ذره ذره وجود نحیفش می چشیدومروارید اشکش دنیایی از یاس را متبلور بود.دختر بچه ای بلند قد ،صورتی گندمگون و چشمانی درشت،فریب خورده وناتوان با همزادی نامیمون در کنارش لبریز از رنگ زرد.درس را به هوای عبث رها کرده وخسته از سوز سرزنش ،محنت بی کسی را به جان خریدار.پدر ومادرش ر ا دست تقدیرربوده بودواو به یمن هجوم سرد وگزنده فرهنگی بیگانه وزهر آگین ،دموکراسی را فریاد می کرد.واژه ای ناآشنا ،گنگ ومرموز.دشنه ای خون آلود که برکمر همتمان بسته شده !؟؟ وما عاجزاز لمس تکه ای ناچیز از این جامه ناهمگون.جامه ای نا برابر،هدیۀ الهه برابری ومساوات ،چون ساداکوی پیشین،محنت کشیده وفداکار،قصه ای واقعی که به افسانه ها پیوست!!!وما تکرارش را به گونه ای دیگر،رنج آور ونازیبا نظاره گریم!!!

اواینک،مدعی بود مقام مادر را !!! مقامی محبوس فراموشخانۀ ظلمت!!!

کودکی محروم ،که نابخردانه سوزو ساز را رجحان داده وخود می گداخت،تاعبرتی باشددیگران را.دیگرانی ناصبور ومخمور که دل در گرو جام جمی کذایی دارند وغافل که بیراهه های راه نما سوغاتی است بس ناجوانمردانه،وآنچه خود دارند کیمیای سعادت!!!

دیگرانی غرق در کمای جنگ وخونریزی .وچه زیباست !!! آن ،گاه دلنشین ! گاه هوشیاری ! لحظه خواستن وخاستن!   


 


یلدای مرا آخر پایانی است!!!

یلدای من شروع تازه ای را آغاز وبه تکاپوی اعماق ،ریشه در وجود خسته ام دوانده است.احساسم رنجیده از تکرار ثانیه ها ،پژمرده وزرد ،بدعتی تازه را چشم انتظار است .بدعتی برخاسته از ضمیرنازیبای ظلمت وجهل،مجرور از دیده هایی تنگ وباریک . قلبهایی یخ اندود وملون از قنادیلی زهر گون چنان کابوسی دهشتناک آزرده ام میسازد.چشمهایم مردد ومأیوس از سرابی ناموزون در جستجوی مدینه ای فاضله ، آنسوتر را میپوید.بغضی شکسته ،چون تیغه ای سرد،گلوی نحیفم را میترساندوحنجره ام را یارای خروش نیست. پیراهنی مزین از وصله هایی چرکین وناهمگون برتنم زار میزند،ویاران توان یاری ندارند.طاعون بیگانگی بیداد میکندوحربۀ ناکار آمد طبیبان خاصه،حاصل از تلطف ربة النوع سخاوت ،قلم را خودآزار میپندارندوهوشیاران را گردی غریب نشسته است.هوا نفسگیر شده است ویلدایم در راه. نامرادی دیارم را چهره ای دگرگون بخشیده،آنسان که مراد دیگران است.اصول ،فروع گشته اندوساکنان اصیل فراموشخانه ها،پامال چکمه های زور. با این هم یلدای مرا پایانی است؟!! و من صبورتر از پیش ،فروغ نور را چشم انتظارم و ویران وسرگردان همگام با سنگ صبوروهمرازم ،متیقنم که تاریکترین نقطۀ شب را پایانی است وگاه رسیدنش لحظه ای پیش از سپیدۀ صبح، وطلوع نور امید بر دیار یخزده ام .لحظه ای کوتاهتر ازتصورمن  و او.ومن ثانیه ها رابه خاطرخواهم سپرد!!!


جبر دوره دبیرستان

دیدارش دنیایی از جبروزور،زود باش پسر،چرا درس نمیخونی،توآدم بشو نیستی،از پسر فلانی یادبگیر،...را برام تداعی میکردومثل یک فیلم اکشن ودلهره آور از جلو چشمام رد میشد.همیشه ازش فرار میکردم و....

بعد از سالها وقتی دیدمش،با دیدن پسر دست وپا چلفتی اش ،اشک توچشمای پیرش جمع شدو اصلا به روی مبارک نیاورد.خیلی چیزا توذهنم گذشت....

بعد از آن هر وقت اسمشو میشنوم بازم یه فیلم نو،پر از اضطراب ، ویه دنیا اگر وعلامت ؟تومغزم وول میخوره واذیتم میکنه....

همش فکر میکنم فیلم اولیه جبر روزگاره !!! اگه دومی هم جبر روزگار باشه چی؟؟؟؟اونوقت چه کار کنم؟؟!

لعنت بر این روزگار با اون جبرش!!!! چقدر با جبر دوره دبیرستان فرق میکنه!

با اون جبر معادلات چندمجهولی ونامساوات حل میکردیم.ولی تواین یکی معادله ساده لا ینحل مونده،چه برسه به نامساوات وغیره...

یادایامی که در گلشن فغانی داشتیم

درمیان لاله وگل آشیانی داشتیم

دردبی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتیم


Weblog Themes By Pichak

<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

نويسندگان

درباره وبلاگ


هیچ خاطره ای بذات خاطره نیست.واقعاتی است که مشاط زمان هر یک را بدلخواه رنگ وجلایی داده است.یکی لعاب دار ودیگری محو فراموش.زندگی همین است : کوچه باغی از خاطرات.



تبادل لینک

فروش بک لینک