کوچه باغ خاطرات

هیچ خاطره ای بذات خاطره نیست.واقعاتی است که مشاط زمان هر کدام را به دلخواه رنگ وجلایی داده است.یکی لعاب دار ودیگری محو فراموش.زندگی همین است : کوچه باغ خاطرات.

برگی ازکتاب زندگی...

سرزمین ما افغانستان با کوههای سر به فلک کشیده اش زبانزد جهانیان است.در گوشه ای از این سرزمین زیباوجنجالی،در قریه ای که برکناره دریایی سبز وزمرد فام لنگر انداخته وآسوده وفارغ بال از این طبیعت زیبا بهره میبرد،درخانه ایی که بر دامنه تپه ای خاکی ونه چندان عظیم بنا شده بود،شوروغوغایی هر چند خاموش برپا بود.وگاه ضجه هایی دردناک سکوت سنگین شب را میشکست.شاهد خواب از چشمانش پریده بودوپشت دروازه توه خانه سر بر زانوی غم نهاده ، به فکر فرو رفته بود.وقتی خاله اش برای بردن آب بیرون آمد،عاجل پرسبد:خاله ؟؟ مادرم خوب میشه؟

- به خدا امید کن پسرم،اینوقت شب با این سرک ویران هیچ جا نمیشه بری.

- اگه دیگه جنگ نشه ،سرک آباد میشه ،نه خاله جان؟ اونوقت مادرم زود خوب میشه ودرد نمیکشه نه ؟!!

- آره پسرم، توفکرشو نکن، وقتی بزرگ شدی همه چیزو میفهمی.حالا برو بخواب جان خاله که بیخواب میشی.

پدر شاهد:پسرم چرا نمیخوابی ؟ چرا نمیذاری خاله ا ت پیش مادرت بره؟ برو بخواب !

شاهد سر را پایین انداخت وازپیش چشم پدر پنهان شد.به اتاق دیگر رفت ودراز کشید.چشم به سقف اتاق دوخت ودر افکار بچه گانه اش غرق شد.

شب از نیمه گذشته بود وزن همچنان درد میکشید.خاله شاهد رو به سردار کرد:چی کار کنیم سردار ،دست روی دست گذاشتی و هیچ کا رنمی کنی؟ بلند شو،زنت از دستت میره؟

- میگی چه کار کنم ؟ هر چی قسمت باشه همون میشه ،کاری از دستم بر نمیاد.

خاله شاهد سری از روی ناامیدی تکان داد وداخل توه خانه شد:خاک بر سر ماده ، با این قسمت شوم ! ماده رو کی آدم حساب میکنه!!!

نزدیک صبح بود،ناله های زن که زیاد تر شده بود ناگهان قطع شد.خاله شاهد باعجله بیرون آمد :سردار کجایی ؟ آهای سردار ؟ عجله کن لگن بیار!!!

سردار که صدای خاله شاهد را شنید،با عجله از جا بلند شد: آوردم ،حوصله کن.خدایاشکرت که منو از این جنجال خلاص کردی.

سالها گذشت.شاهدولاله هر دوبزرگ وبزرگتر شده بودند.سردار شاهد را در مکتب نزدیک قریه ثبت نام کرده بودوشاهد به شوق مکتب شب وروز ثانیه شماری میکرد.سردار دهقان بود. صیح زود میرفت و وقت غروب خورشید عالم افروز به خانه برمیگشت.زمینداری نسبتا خوبی داشت وبه تنهایی نمیتوانست به آنها رسیدگی کند.شب وقتی خانواده اش گرد دستار خان جمع شدند.به شاهدولاله نگاهی کرد وخوشحال بود که جمع خانواده اش شلوغتر شده است.

شاهد : پدر جان؟ مکتب چه وقت شروع میشود؟

سردار:حوصله کن پسرم .مکتب که رفتی ،خوب درس بخوان که بخیر دکتر بشی،باشه پسرم؟

- پدرجان من دوست دارم انجینیر بشم.

- پسرم؟ درستو خوب بخوان،دکتر یا انجینیر ! چه فرقی داره؟ برای خودت آدمی شوتا مثل من دهقان نشی.اگه زنده بودم تلاش میکنم که از درست نمانی پسرم.

مادر شاهد:شامتونو بخورین،یخ کرد ! حالاچه وقت گپ زدن است ؟بعد از شام دکتر وانجینیر شوید!.

سردار:راست میگی! شام که یخ کرد مزه اش از بین میره.

دستار خان که جمع شد،مادر شاهد رختخوابها را انداخت وهمگی استراحت کردند.شاهد که توی رختخوابش دراز کشیده بود،به آینده ای دور فکر میکرد،به اینده ای که انجینیر شده وسرک آغل خودشان وآغل های دیگر را آباد کرده است ومردم به او احترام میگذارند.

 


Weblog Themes By Pichak

<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

نويسندگان

درباره وبلاگ


هیچ خاطره ای بذات خاطره نیست.واقعاتی است که مشاط زمان هر یک را بدلخواه رنگ وجلایی داده است.یکی لعاب دار ودیگری محو فراموش.زندگی همین است : کوچه باغی از خاطرات.



تبادل لینک

فروش بک لینک