مادردوستت دارم...

یادش بخیراونوقتا...دوران بچگی رو میگم...عجب دورانی بود!!!

با یه لواشک که از پول توجیبی مون میخریدیم وتوراه مدرسه میخوردیم...شاد شاد میشدیم !!!

وهروقت دلتنگ میشدیم...سر رو زانوی مادر میذاشتیم وهمه چی رو از یاد میبردیم.غافل ازاینکه...

اون روزا مادرسنگ صبوربود ودنیای ما دنیای بی خبری..هر چی بزرگتر شدیم بارمون سنگینترشد.

دیگه زانوی مادر توان تحمل سنگینی رونداشت ، خصوصا سرهای پراز غرور وآرزو رو...

بعضی وقتا هم غرور زیادی کار دستمون میداد وهیچ کسو آدم حساب نمیکردیم حتی مادرو...

ما تغییرمیکردیم ،ولی مادرا هرگز...هنوز هم همون آشه وهمون کاسه...کاش میشد زمانو دستکاری میکردیم وبرمیگشتیم به همون زمونا...تا به مادرامون وپدرامون نشون میدادیم که ناخلف نیستیم...

هنوزم دیر نشده...حداقل میتونیم بگیم...دستت درد نکنه پدر...مادردوستت دارم...شاید...

/ 1 نظر / 9 بازدید
یار آشنا

سلام بر شما وبلاگ با صفایی دارید نوشته پروفایلتان هم بسیار زیباست دست مولا علی همیشه پشتیبان تان باد[گل]