چوعاشق میشدم گفتم...

یادش بخیراونوقتا...بابا مرخصی گرفته بود...راهی شیراز شدیم...اونم خونه عمواینا...شهر باصفاییه...شهرحافظ شکر شکن شیرین گفتار...کارمون شده بود ،لب جوی نشستن وثانیه ها رو که مثل باد میگذشت ،شمردن...اونم چه شمردنی...دفعه اول که دیدمش زیاد نمیشناختمش...َتویه هفته ای که خونشون مهمون بودیم تا حدود زیادی با خلق وخوش آشنا شدم...همیشه توخودش بود وغرق در افکارخودش...باهاش صحبت که میکردم...زل میزد توچشمام وفقط نگاه میکرد...انگار داشت منو ورانداز میکرد...نگاهاش حالت عجیبی داشت...نمیشد توصیفش کرد...خیلی کم حرف میزد...ازاون تیپ آدمای تودار ولی مهربون...تازه ازش خوشم اومده بود که مرخصی بابام تموم شد...از عمو اینا خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونه...وقتی باهاش خداحافظی میکردم...باهمون نگاهای همیشگی اش توچشام زل زد ویه بسته کادو شده بهم دادوگفت به امید دیدار...وقتی بسته کادو شده رو بازکردم چشمم به یه کتابچه افتاد...روجلد کتابچه باخط خوش نستعلیق نوشته بود:

چوعاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود       

ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد

شروع کردم به خوندن  : یادش بخیر اونوقتا....

/ 1 نظر / 19 بازدید
رضوان مرادی

چه تند تند عوض میشی؟ هنوز جا نیفتادی تو وبلاگستان؟ البته هیچ منظوری ندارم [نیشخند] سلام... حال و احوالتان روبراه است؟[گل]