روزگار اسطوره های بی محتوا...

روزگار غم، روزگار پریشانی از ستم، روزگار پراندوه وماتم....روزگار دردهای بی درمان، روزگار رقت بیحاصل جان....روزگار ستیز گونه های آلام، روزگار قصه های نافرجام،روزگار رونق فراموشخانه های بی سرانجام....روزگارپیدایش هبل ها ولاتها، روزگاراسطوره های بی محتوا.....

همه وهمه چون کوهی از غم بر دوش مراد دیروزونامراد امروز فروهشته ودر پی شکستن آن دست به دامان بت هزار چهره ونیرنگ شده است ،چاره ای نیست !!!

زخم تقدیر از آستین سر نوشت روح وجان را آزرده وسوزانده ،مرهم آن کیمیا گشته است.مرهمی که کیمیا گران دهر عاجز از آن سرگشته وحیران مرثیه ها میسرایند............

/ 1 نظر / 10 بازدید
بهروز

آفرين قطعه ي زيبايي بود. قلمت در اين گونه ي ادبي روان و پر كشش است.