خداجون میشه...

دیشب لرزان وحیران از هجوم یه عالمه....توسرزمین خیالات پرسه میزدم...وهزار رقم فکرجور واجور توسرم بود...دنبال راه چاره میگشتم...تا از شرش خلاص شم...ترس از شکستنو میگم...حسابی دلشکسته ونگران بودم...دلشکسته از اینهمه...میگن خدا تودلهای شکسته خونه داره...اگه بنده اش صداش کنه غیر ممکنه که جوابشو نده...وهزاربار صداش میکنه...جرقه ای مغزمو روشن کرد وگرمای نامحسوسی رو احساس کردم...از جام بلند شدم...هواسرد بود...ولی خودموآماده کردم...آماده خواهش والتماس...آماده اینکه التماس کنم...از خدا خواهش کنم تا...خداجون میشه بعضی وقتا دل منو خونه خودت بدونی...گرمش کنی وبهش آرامش بدی...خیلی بهش نیاز دارم...خداجون میشه..... 

/ 2 نظر / 10 بازدید
سحر

در حوالی شب پرسه میزدیم و از درز پنجره های کوچک ستارگان قطره قطره نور میچکد. "نجوای چند سایه زیر سپیدار و خیابانهای خالی از سلام و تبسمهای تلخ شب......." صدای شب فقط همین بود سکوت" ما از این جاده گذشتیم و هزاران هزار خاطره ره اورد این جاده هاست. بی انکه بدانم این همه بغض گره بسته در گلویم از چیست؟؟؟؟ غبار پیراهنم را میتکانم ......... تموم زندگیم لبریز میشه از حسرت سلام عزیز..روزت بخير مهربون.. كلبه قشنگت ديدم.دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه منم مزين كن[گل].راستي پايين نظرات لينك آموزش فال قهوه و تعميرات خودرو رو هم گذاشتم دوست دارم نظرت در مورد اين لينكها هم بدونم.... .اميدوارم اين رفت و آمدها ادامه داشته باشه منتظرتم مهربونم. [بغل][گل][گل][بغل]